از خیابان پایین می آدم که له له های سگی را در کنار خودم حس کردم، من تنها از سگ نمی ترسم بلکه همیشه یه دستی هم روی سرش میکشم! پایین تر که آمدم دیدم تعداد سگ ها بیشتر میشود! این تعداد سگ کمی برایم عجیب آمد تا اینکه متوجه شدم کنار دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران یک خیابان است که بورس فروش مواد غذایی سگ ولوازم آن هست، آن موقع بود که علت سگ های زیاد را متوجه شدم.
راه مرا کمی خسته کرده بود دیدم کنار خیابان نیمکتی ساخته اند، ترجیح دادم تا کمی روی آن بشینم و پاهایم استراحت کند، سرم را گرم موبایل کردم تا متوجه نگاه سرد عابرین نشوم، که ناگهان پسری تراکت پخش کن آمد کنار من نشست.
از وجود من احساس سنگینی میکرد، برای اینکه کمی راحت تر باشد با او دست دادم وگفتم:
+"سلام مرد جوان،کارت پخش کنی؟"
-"بله"
+"چه جالب میخوای یکی هم به من بدی؟"
-"آره"
و سپس یک کارت در آورد و به من داد که روی آن نوشته بود:
فروش مقاله ISI و انجام پایان نامه!
کنجکاوی من گل کرد بپرسم مدرک تحصیلی خودش چیست.
+"مدرک تحصیلیت چیه؟"
با احساس شرم گفت :
-دیپلمم رو هنوز نتونستم بگیرم
کمی بیشتر احساس راحتی کرد و کفش هایش را در آورد و جوراب های سوراخش نگاه عابران را به خود جلب میکرد و حضور من در کنار او مثل دو وصله ناجور بود که عابرین را به پارادوکس می انداخت.
برای اینکه کمی نامحسوس به او دلداری بدهم گفتم "نگران نباش من هم لیسانس دارم اما بیکارم!"
-"آدمی که با لیسانس مسافرکشی کنه بهتر از کسی هست که بدون دیپلم تجارت کنه!"
طرز فکر جالبی داشت، به خودم جسارت دادم تا ازش بپرسم چقدر برای کارش پول میگرد.
+"حالا چقدری بهت میدن بابت این کار سخت؟"
-"روزی 35 هزار تومان"
احساس کردم دروغ می گوید و برایش آرزوی موفقیت کردم و به سمت انقلاب راه افتادم و دو کتاب فروشی ها را شخم زدم و دو کتاب "طراحی PCB برای مدارات RF" و کتاب "CMOS" پرفسور رضوی را که تنها چاپ آن به زبان اصلی هست را خریدم و 65 هزار تومان بابت دو کتاب پرداختم.
احساس خوبی داشتم تصمیم گرفتم تا چهارراه ولیعصر را پیاده بروم و در راه به یک کافی شاپ برم و یک تکه کیک بخورم.
چند دختر دبیرستانی را دیدم که داشتند بلند بلند میخندیدند و برای کنکور کتاب انتخاب میکردند، حواسم بهشان بود که یکی از آن سه آرام به دوستانش گفت: "هرکی این کچله رو بندازه تو جوب یه آب هویج مهمونه منه" برگشتم و به سه تایشان یک نگاه کردم و یکی دیگر دوباره آرام گفت: "فهمید!"
به کافی شاپ رسیدم جای نفس کشیدن هم نبود، کم مانده بود که ملت روی زمین بنشینند! تصمیم برای خوردن کیک عوض شد و تصمیم گرفتم از لقالی یک نوشیندی آلوورا بخرم
+"آقا این آلوورا هاتون کجاست؟"-"کمپوتش رو میخوای؟"
+"مگه کمپوتش هم هست؟"
-" نه ما نداریم!؟!"
+":|"
"چقدر شد این ؟"
-"3200 تومن، خورد بده، نداری 3000 تومن بده بعدا اومدی 200 تومن رو بده"
+"ممکنه یادم بره شما بقیه اش رو آدامس بدبد"
و آن روز اولین روز زندگی من بود که آدامس شیک را 800 تومن خریدم!
حسابی خسته شدم و سوار مترو ولیعصر به سمت کلاهدوز شدم که در مترو دو نفر دعوایشان بالا گرفت و یکی از آنها شلوار نفر مقابل را پایین کشید! صحنه ای بکر و شرم آور و به شدت،کمدی،درام! نمی دانستم بخوندم بگریم بمیرم و...
به خانه رسیدم شام قرمه سبزی بود خوردم و خوابیدم.
برچسب: قضاوت بدون آزمون,قضاوت بدون آگاهی,شرایط قضاوت بدون آزمون,استخدام قضاوت بدون آزمون,چهل دقیقه بدون قضاوت,40 دقیقه بدون قضاوت,قضاوت بدون آزمون 93,قضاوت بدون کنکور,قضاوت بدون علم,قضاوت بدون آزمون 92,
نویسنده: پرنیا حیدریان