خرید بک لینک
دوشنبه برای مامانم رفتم ماهی گرفتم و خودم سرخ کردم؛ پنجره ها رو باز گذاشتم که دو تا مگس اومدن توی اتاق سر ظهر بود که هوس کردم هم مقداری آزمایشهای غیر اخلاقی انجام بدم و هم از شر مگس ها راحت بشم، برای همین در انباری رو باز کردم یکی از مگس ها رفت توی انباری در روش بستم تا امروز یکی دیگه از مگس ها هم با استفاده از نور خودکارهای نامرئی گرفتم کردمش تو مشما فریز!

امروز صبح رفتم سر وقتشون دیدم اونی که توی انباری بوده زنده و سرحاله اما اونی که توی فریز بوده مرده در اصل دق کرده بود چون تمام بدنش سالم بود...

تا حالا همه شنیدیم که میگن آدم فقط یکبار زندگی میکنه؛ خیلی هم شنیدیم، اصلا اینقدر شنیدیم که برای ما کلیشه شده، خیلی از جمله های با ارزش هست که برای ما کلیشه شده.

خیلی اوقات پیش اومده تو زندگی همه ما که به خاطر یه سری مصلحت ها از یه کارهایی سرباز زدیم؛ مثلا من یه دوست داشتم که از پیش دانشگاهی باهم بودیم، خیلی از کارهایی که دلش میخواست رو گذاشت کنار مثلا دانشگاه نرفت چون میگفت پدرم پولش رو نمیده، سرکار نرفته چون میگه کار برای دیپلم ها کار خدماتی هست و... کلا زندگی رو گذاشته زمین.

من خودم هیچ وقت دوست نداشتم زندگیم رو کلیشه و تکرار کنم وخودم رو توی یک زنجیره حبس کنم اما متاسفانه دارم به اون سمت میرم

آدم باید سعی کنه همیشه مواظب رویاهاش باشه
از چیزی خجالت نکشه
و به خاطر حرف مردم زندگیش رو شکل نده :)

کسی رویاهاش رو فراموش کنه خودشو فراموش کرده

برچسب: نویسنده: پرنیا حیدریان تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 11:45

صفحه بندی